Friday, June 6, 2008

من گذشت 1

جمعه - 17 ام - خرداد - هشتاد و 7

هشت و سی دقیقه صبح از خاب می پرم، ماشین را پشت ماشین همسایه پارک کرده ام می خواهد بیرون برود نمی تواند. خیلی پریشان لباس می پوشم تازه نیم ساعت بود که خوابم برده بود. می روم پایین و ماجرا تمام میشود.

هشت و سی و پنج دوباره می خوابم نیم ساعت نمی گذرد از دشویی بیدار می شوم. متوجه می شوم در پذیرایی خوابیده ام. دشویی می رود و در برگشت خوانوده صبحانه می خورند، گشنه ام امما بیشتر خوابم می آید بدون آن که چیزی بگویم به اتق خواهرم میروم و دراز میشوم.

ساعت چهار بعد از ظهر می شود که بیدار می شوم قبلا یک ساعت در خوابو بیداری بوده ام و قبل ترش مثل همیشه هر نیم ساعت یک بار از خواب پریده ام و به دشویی رفته ام.

صدایم می کنند میرم نهار، خانواده روزهای تعطیل دیر نهار می خورند. بی اشتها هستم چیز زیادی نمی خورم. بر می گردم به اتق دراز می کشم به دکتر چند اس ام اسه بی ادبی می دهم، مثل سه روز گذشته تمام اس ام اس هایی که برای دکتر میفرست را برای امین هم میفرستم و بر عکسش.

پنج دقیقه بعد دکتر زنگ میزند. شروع می کنم به کشسر گفتن، بعدش قرار می کذاریم برویم بیرون نیم ساعت بعد باید خبرش کنم، اما از اول می دانم که بی حال تر از آنم که بیرون بروم.

دراز کش زنگ می زنم به سیگاری اول، می گوید که حالم بد بوده و بیمارستان بودم، می خندم چرت می گوییم و خدا حافظی می کنیم قرار می شود فردا هم را ببینیم، باز هم می دانم که فردا خسته هستم و نمی توانم، اما تا فردا قصد ندارم بگویم نمی آیم.

نیم ساعت بعد شده به دکتر اس ام اس می زنم من حال رانندگی ندارم. یعنی چند وقتیه حال رانندگی ندارم. دکتر فحش جواب می دهد. می خندم امین هم فحش میدهد باز هم میخندم.

از تخت خودم را روی زمین میندازم لپتاپم از دیشب روشن مانده، با بی حالی و نئشگی موزیک هارا سورت میکنم، و دست آخر رایتشان می کنم. یک هفته بود که می خواستم این کار را بکنم اما نمی شده.

می خواهم روی کتابم کار کنم اما حوصله ندارم، کلافه میشوم، یک سری رپ کشسر گوش می کنم کلافه تر میشوم، می خواهم با سلن آرام شوم امما باز هم کلافه میشوم.

برای مقصود خواصی که دارم به یک نفر اس ام اس میزنم، الان نمی توانم بگویم چه قصدی داشتم چون این کشسر ها را می خواند، و باز من نتوانستم خودم را مخفی کنم.

سات نه شده، می خواهم بروم بیرون اما باز حال ندارم، خانه هم نمی توانم باشم، بد تر از همه کتاب جدبدی هم برایم نمانده، شهروند می خوانم، مثل همیشه اما معمولا در زورهای آخر هفته چیزی از آن باقی نمانده که باب میل من باشد.

ساعت نه و نیم یادم می افتد که چرا انقدر کلافه ام. تمام روز یادم رفته بود سیگاریم، می خواهم بروم سیگاری دود کنم اما باز تنبلی ام می آید، میروم و این فیلم خون بپا میشود را میبینم. خوشم نمی آید. می خواهم بروم بیرون اما نمی توانم.

ساعت دوازده می شود با الکس جر و بحث می کنم اعصابم خورد میشود، با خشم این گه را خاموش میکنم ساعت حدودا دو شده، باز کلافه ام، کتاب ندارم، سیگار ندارم، خواب هم ندارم. چاره ای هم ندارم باید صبر کنم تا صبح شود.

در فکر اینها هم بوده ام : سیلویا پلات. رومن گاری، لیدی ال، فونیکس، عکسهای مرتیکه خر، لنی، آبنوس، فصل وایر لس، ترسویی دوستان، زاپاس پنچر، اتمام قرار داد، وقرار با این دختره که جدیدا باهم آشنا شدیم. و ...

0 comments: