Saturday, June 7, 2008

من گذشت 2

شنبه - 18 ام - خرداد - 80 و هفت

تمام دیشب را نخوابیده ام، ساعت شش شده اما کلافه نیستم. زبانم با نوک یکی از دندانهایم بازی می کند، حس می کنم تیز تر از دندان قرینه اش است، انقدر ور می روم تا نوک زبانم زخم میشود. حالا کلافه شده ام،

بی هوش می شوم، از همین بی هوشیهای نیم ساعت به نیم ساعت، ساعت دوازده شده صدایم می کنند ظاهرا جایی نهار دعوت هستیم، اصلا حوصله رفتن ندارم، احساسم کاملا بد است خیلی خسته ام حس می کنم پیرم، اصرار می کنند زیر بار نمی روم، دراز کش افتاده ام، می روند.

نیم ساعت بعد است، تلفن زنگ میزند میزبان در خواست می کند که بیایم، رویم نمی شود نه بگویم، پس چشم می گویم و گوشی را می گذارم، یک دوش 5 دقیقه ای می گیرم. اما هنوز کلافه ام حس می کنم بوی عرق می دهم،موهایم صاف نمی شوند.

یک بار سرم را سشوار می کشم. هنوز کج  معوج اند، ساعت یک شده، تا یک و نیم سه بار دیگر سرم را زیر شیر دستشویی شسته ام اما باز هم موهایم صاف نمی شوند، فریاد می کشم و به مسی که نمی دانم کیست فحش میدهم، موهای لعنتی درست می شوند.

در انتخاب لیاس دچار مشکل ام اما دست آخر بد قواره ترین چیز ممکن را پوشیده ام، ولی مهم نیست. دنبال سوئیچ می گردم، پیدایش نمی کنم، باز میکردم، ولی نیست، به یکی زنگ میزنم، ظاهرا قفل فرمونی که روی این ماشین بوده را می خواسته اند و زحمت نکشیده اند وقتی ورداشتندش سوئیچ را بیارند بالا، ینی ماشین هست سوئیچ نیست.

به آژآنس زنگ می زنم، نه اشتباه کردم، می خواهم زنگ بزنم که تصمیم میگیرم تا آزانس پیاده بروم، تقویم بابا کتاب یکی و کتاب خودم دستم است، حال نداشتم در کیف بگذارمشان، دست گرفتم مثل نابغه های آث و پاس احتمالا اینطوری نوشته می شود.

با راننده صحبت می کنم، اول تمایل به حرف زدن ندارد، ولی سر حرفش میاورم، حالا او بس نمی کند کم کم کلافه می شوم، ولی خوب است که رسیده ایم.

می خواهم زنگ بزنم می بینم چند ماشین در آن کوچه تنگ بد پارک شده، حس انسان دوستی ام می گیرد ، می روم آینه هایشان را جم می کنم.

زنگ می زنم و می روم بالا، از همان ابتدای ورود. حس می کنم توفیق اجباری شد، می گویم و می خندیم، ساعات خوبیست، اما تمام میشود و بر می گردیم.

روحیه ام بهتر میشود، به سیگاری اول زنگ نیزنم و قرار می گذارم، می روم پیشش. زنگ میزنم ویت می شود، می آید پایین معلوم است کمسغز شده، می گوید با عرفان صحبت می کردم گفتم با کسی قرار دارم یادم نبود که تو با عرفان دوستی.

به عرفان زنگ می زنیم، یه مجتمعشان میرویم و میبینیمش بد باهم میرویم پارک،در اولین نگاه می بینم خسته تر شده، وینیستون عقابیش هنوز براست، ما هم برا می شویم. کشسر می گوییم و مشسر می شنویم. آبجیز هم می شنویم.

ار عرفان خداحافظی میکنیم، با سیگاری اول بر میگردیم خانه شان، دلم برایش تنگ خواهد شد، خداحافظی می کنیم.

خانه ام، اس ام اس می آید، هنر مند سیگاری دوم است، می پرسد تصمیمت برای رفت هنوز هست؟ می گویم آره، می پرسد. کدوم کشور؟ چقدر پول؟ چه شغلی، بی حالم حواله اش می کنم به فردا که جدی حرف بزنیم، ولی فکر میکنم حالا که اوضاعم بهتر می شود تمایل چندانی به رفتن ندارم، ولی شاید آخر فصل بعد مجبور شوم. ملوم نیست هنوز!!!

بر می گردم، خوابم می آید، اما خوابم نمی برد، بیدار مینشینم ساعت دو شده، در انتظار تکمیل کتابم هستم اما انگیزه ای ندارم، به زور می نویسم، واقعا بزور.

امروز در ذهنم اینها بودند: یکی دوتا طرح وب دو، امید کردستانی، کریس دی برگ، ضایگیه آرین، چشمان متفکر رومن گاری، این که کتاب بگیرم ولی نمی گیرم، رفتن از ایران، تصمیم برای خواندم فاوست که وقت نمی کنم و ...

0 comments: